ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٤  کلمات کلیدی:

می گویی دوستت دارم

و من از زمین می رویم

مست می شوی

موج بر می دارم

شعری می نویسی

من با دهان زنی زیبا می خندم

اما 

هر شب که می خوابی

تکه هایم را از میان روزهای تو جمع می کنم

و با چشم های زنی خسته به خواب می روم


 
 
ساعت ٤:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱۱  کلمات کلیدی:

خبر به دورترین نقطه‌ی جهان برسد
نخواست او به منِ خسته ـ بی‌گمان ـ برسد
شکنجه بیشتر از این؟ که پیش چشمِ خودت
کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد
چه می‌کنی؟ اگر او را که خواستی یک عمر
به‌راحتی کسی از راه ناگهان برسد،...
رها کنی برود از دلت جدا باشد
 به آن‌که دوست‌تَرَش داشته به آن برسد
رها کنی بروند و دو تا پرنده شوند
خبر به دورترین نقطه‌ی جهان برسد
گلایه‌ای نکنی بغض خویش را بخوری
که هق! هق!... تو مبادا به گوششان برسد
خدا کند که... نه! نفرین نمی‌کنم... نکند
به او ـ که عاشق او بوده‌ام ـ زیان برسد
خدا کند فقط این عشق از سرم برود
خدا کند که فقط زود آن زمان برسد


 
آرامش از دست رفته
ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱۱  کلمات کلیدی:

گریه کردم گریه هم این بار آرامم نکرد
هرچه کردم ـ هر چه ـ آه انگار آرامم نکرد
روستا از چشمِ من افتاد، دیگر مثلِ قبل
گرمی آغوش شالیزار آرامم نکرد
بی‌تو خشکیدند پاهایم کسی راهم نبرد
دردِ دل با سایه‌ی دیوار آرامم نکرد
خواستم دیگر فراموشت کنم اما نشد
خواستم اما نشد، این کار آرامم نکرد
سوختم آن‌گونه در تب، آه از مادر بپرس
دستمالِ تب‌بُر نم‌دار آرامم نکرد
ذوق شعرم را کجا بردی؟ که بعد از رفتنت
عشق و شعر و دفتر و خودکار آرامم نکرد. آه از جدایی


 
مرگ لحظه
ساعت ٤:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱۱  کلمات کلیدی:

(شعر اول)

وسط روزنه نشسته ام

                       و قفل کرده ام به صورت مغرورت

و این پشت

            پیرزنی تنها

              خودش را زرد زرد رنگ می زند

                        به یاد پسرانی که سبز خیره اش بودند

***

(شعر دوم)

سه حباب یا بیشتر

            نمی دانم را که گفتم

                                خفه شدم

 

***

(شعر سوم)

ناکام که بمانی

          مشکل از خود ماست

وقتی زیر درخت نشسته ایم

                        من جذب تو

                                تو جذب من!


 
منتظر همیشه منتظر است
ساعت ٤:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱۱  کلمات کلیدی:

منتظر همیشه منتظر است

حتی اگر بیاید او

که هیچگاه نرفته است

قیام که میشوی – چشم می گذارم

چشم که می گشایی – خودم را گم می شوم

روبه راه و بیراه

و به همین سادگی

خودم را لو می دهم

و به همین سادگی خیانت می ورزم و

عشق می کنم و خیانت…

 

شاید آنکه می باید بیاید تو – نباشی

و شاید من دارم این بازی را بدون تو…

آی با توام سایة پشت در

پدر خواندة بی پدر

حضرت والا – دستها بالا ، بالاتر

انگار یکی دارد از این متن خارج می زند

انگار یکی دارد به این شعر مشکوک می شود.